تبليغاتX
log
نفس پرشور

دانش گاه!

بسم رب المهدي(عج)

بعد از روزها غيبت بازگشتم! يحتمل عده اي از رفقا فكر كردن از دستم راحت شدن! ولي اشتباه فكر كردن! چون نشدن!!
از شما چه پنهون اين مدت سرم خيلي شلوغ بود. حالا نيست در اين مدتِ نام برده رئيس جمهور مملكت شده بودم! تيكه رو داشتيد؟ به خودم هم متلك ميندازم، اين ديگه عندشه!
فكر نكنيد اين مدت احوالات شما رو جويا نبودم، بودم، گاهي هم از سر دلتنگي به وب هاي برخي از رفقا سري ميزدم،‌ اما احتمالا چون نظري نميدادم، اين ديد و بازديدها "اعمال وجودي" از جانب بنده محسوب نميشد!
از شما چه پنهون غرض از تايپ اين پست سؤال بزرگي بود كه توي ذهن بنده پيدا شده و ظاهراً از جواب دادن به اون عاجزم!
اين رفيق شما... جنابِ دانشگاه، سؤالي رو توي ذهن من ايجاد كرده كه... هيچي! خودتون بقيه مطلب رو بخونيد، ميفهميد!
واقعاً هويت اين مكان غريبه چيه كه اينقدر عجيبه؟!! هركس از در سمت راستش وارد ميشه، با پذيرش "تغييرات محسوسي" از در سمت چپش بيرون مياد! مدتهاست اين سؤال براي من ايجاد شده، آيا افرادي كه ميرن دانشگاه، چيزهايي رو ميفهمن كه قبل از رفتن به دانشگاه اون ها رو نميدونستن و همين دليلي بر اين "تغييرات مذكور"ه؟ اگر اينطوره كه ما هم از همين الآن عمر گران بهاي خودمون رو بيهوده تلف نكنيم و به چيزي كه اون ها بعد از نوزده سال رسيدن، ما بعد از هفده سال برسيم و از همين حالا اون "تغييرات محسوس" رو توي وجود خودمون ايجاد كنيم!...
از طرفي اگر دليل مذكور اشتباهه، پس دليل بر اين همه تغيير چيه؟
چرا دوستي كه مشوق من داخل قدم گذاشتن توي راه ديانت بود، همون كه قبل از رفتن به دانشگاه توي خلوتهاش دعا ميكرد: "خدايا كمكم كن كه جوٌ دانشگاه روم اثر نذاره" رو بايد توي يه عروسي ببينم كه... باز هيچي! اين قلم هم كه براي نوشتن خيلي از چيزها، خجالت ميكشه و از دادن قدري جوهر روي كاغذ معذور ميمونه...!


 

!! نوشته شده توسط نفس | 19:11 | جمعه پانزدهم آبان 1388 •

و تو اي باكري،

بسم رب المهدي(عج)

فرازي از سخنراني سردار شهيد حميد باكري
جانشين فرماندهي لشكر 31 عاشورا در جمع رزمندگان اين لشكر قبل از نبرد والفجر؛

"دعا كنيد كه خداوند در اين عمليات، شهادت را نصيب شما كند، چون در غير اين صورت زماني فرا مي رسد كه جنگ تمام ميشود و رزمندگان سه دسته ميشوند:
- دسته اي به مخالفت با گذشته خود برميخيزند و از گذشته خود پشيمان ميشوند.
- دسته اي راه بي تفاوتي را برميگزينند و در زندگي مادي غرق ميشوند و همه چيز را فراموش ميكنن.
- دسته سوم به گذشته خود وفادار ميمانند و احساس مسئوليت ميكنند كه اينها هم از شدت مصائب و قصه ها دق خواهند كرد.
پس از خدا بخواهيد كه با وصال شهادت از عواقب بعد از جنگ در امان بمانيد، چون عاقبت دو دسته اول ختم به خير نخواهد شد و جزء دسته سوم ماندن، بسيار سخت و دشوار خواهد بود."

قصد تفسير ندارم، صحبت هاي گوينده واضح اند و افكار مخاطب گيرنده؛ تنها عرايضي دارم من باب تذكار؛
ميخواهم نوك انگشت سبابه ام رو به سمت ديانت اشاره بدم، راستي، ديانت يا سياست؟ لا فرق بینهما؟
باز هم به شما يادآوري ميكنم جريانات اخير مملكت رو. زماني كه ليدر ريش سفيد راستي ها تبديل شده بود به مربي بدن ساز!، يا بهتره بگم سرمربي چپي ها! شنيديد اين حكايت نغذ رو؟ كه از لقمان پرسيدند: آدم گُم هدف به چه ماند، كه فرمود: به زنبور بي عسل! ( البت با اندكي دخل وتصرف!)
و باز تر! به شما ياد آور ميشوم شخصي رو كه به قول پسر عمه زادم! اول اسمش رضائيه! نياز به گفتن حقير و شنيدن دوستان نداره، انس و الفت اين شريفِ متاسفانه باز هم بي عسل رو نسبت به اون هشت سال. اگر يكي و نصفي كتاب از همّت و متوسليان و غيره و ذلك خونده باشيد، حتما مرتفت به موضوع شديد كه توي اين جمله كتاب ها وقتي نويسنده قصد داره از بزرگي اين شهدا بنويسه، به ارتباط هاي مستقيم شون با محسن رضايي، فرمانده بزرگ سپاه وقت اشاره ميكنه!!
و باز هم جافي! آره؛ با تو ام روزگارِ بي مروّت، يا تویی... كه اول اسمت ميرحسين! تو ديگه چرا؟ تو كه باقري و "ها"! رو اونقدر خوب شناخته بودي؛‌ همین سه پست پیشُ خودم کلی تعریف کردم!! افسوس و دوصد چندان تر آه! که با خود نبینم سلاحی جز فصوص و مزیح!!
باز هم همه شما خواهران و برادران عزیزم رو به تقوس الهی دعوت میکنم...

!! نوشته شده توسط نفس | 17:12 | یکشنبه دوازدهم مهر 1388 •

آقای احمدی نژاد، ببخشيد...

بسم رب المهدي(عج)

قضيه مشايي خيلي ها رو به اشتباه انداخت...
يك "اختلاف سليقه" همه چيز رو دگرگون كرد. زبون همه شيش متر دراز شد براي متلك انداختن به احمدي نژاد، از «چپ» و «راست». حالا بيگانه اگر مي شكند حرفي نيست، از دوست بپرسيد كه چرا مي شكند!
زبون بعضي ها شد تيغ «ناست دو سوسمار»!
- آقاي احمدي نژاد! حرامت باد آن دعاهايي كه برايت كردم! حرامت باد آن روزه هايي كه برايت گرفتم!! تو هم يكي مثل اون ها!!!
وقتي بصيرت نباشه، كوته فكري مياد سراغ آدم، مي شه، اين!
نمي دونم «نود سياسي در وقت اضافه» رو ديديد يا نه، مجري اون برنامه يه حرفي زد كه نشون دهنده بصيرت فوق العادش بود: ما نمي گيم آقاي احمدي نژاد هيچ اشتباهي رو مرتكب نشده؛ بلكه مي گيم بين اين گزينه هاي پيشنهادي، آقاي احمدي نژاد بهترينه.
نقطه ي انحراف افراد همين نكته بود. خيلي ها فكر كرده بودن كه آقاي احمدي نژاد يه فرشتس كه براي نجات دنيا از آسمون تلپي افتاده تو ايران!!؛ از اون طرف هم مشايي يه غول بي شاخ و دم، كافر، ملحد، صيهونيست، كروبي!، خاتمي!! و الخ و ذلك هست. بيشترين ضربه رو هم داريم از همين قسمت ميخوريم؛ از عدم شناخت كافي نسبت به شخص مشايي. مشايي يه غول بي شاخ و دم، كافر، ملحد، صيهونيست، كروبي!، خاتمي!! و حتي الخ و ذلك نيست؛ بل كه يه شخصيتي ست با يه سري تفكرات خاص كه افكارش به مزاق بعضي ها خوش نمياد. بين دوستان سوء تفاهم پيش نياد؛ من با شخص مشايي موافق نيستم بل كه با بي معرفتي ها نسبت به احمدي نژاد مخالفم.
صحبت هاي رهبر هم  _اين  انسان بصير و فهيم و دانشمند و... زبون از گفتن باز مي مونه_ گواه اين بود كه نبايد قضيه رو بيشتر از اين كش داد ولي عده اي خواسته يا ناخواسته پي اين جريان رو گرفتن و كشيدن تا جايي كه كش جا داشت.
همين الآن كه شما داريد اين پست رو مي خونيد شكاف بزرگي بين طرفدارهاي احمدي نژاد عمق پيدا كرده كه بيشترين استفاده رو از اون دشمنا مي برن.
خواهر و برادر عزيز! اين احمدي نژاد، همون كانديد محبوبيه كه من و شما خرداد امسال از وقت خودمون زديم و تو ستاداش فعاليت كرديم، بين دوستان و فاميل سنگش رو به سينه مي زديم و ازش طرفداري مي كرديم، وقتي مناظره هاشو شنيديم، از شور و وجد سر از پا نمي شناختيم، وقتي...
اين احمدي نژاد، همون احمدي نژاده. نبايد بذاريم اين شكاف وسيع و وسيع تر بشه طوري كه خداي نكرده ديگه نشه ترميمش كرد.

گوشه هايي از صحبت هاي رهبر در مراسم تنفيذ حكم رياست جمهوري (بعد از جريان مشايي):
_ انتخابات امسال ما انتخابات بسيار مهمى بود. اين انتخابات پيام داشت؛ هم پيام داشت، هم تجربه‏هائى در درون اين انتخابات وجود داشت و هم وسيله‏ى امتحانى شد؛ ماها را به آزمايش كشيد؛ به ما محك زد. اين انتخابات به نظر من يك انتخابات بسيار مبارك بود. پيامهاى اين انتخابات، پيامهاى بسيار مهمى بود.
_ چه از لحاظ سليقه‏ى سياسى با او همراه باشند، نباشند، احياناً انتقادى به او (رئيس جمهور) داشته باشند، نداشته باشند، همه بايد به او كمك كنند.
يا صحبت هاي رهبر در جمع شركت كنندگان مسابقات قرآن (يك روز بعد از جوابنامه احمدي نژاد):
- بايستى ما بيدار باشيم، هشيار باشيم. ما مردم ايران هم همين جور. ما آنچه كه ميگوئيم، براى ديگران نيست؛ در درجه‏ى اول براى خودمان است. خود ما هم بايد وحدت را حفظ بكنيم. ببينيد همين آياتى كه الان خواندند: «و اذكروا نعمت اللَّه عليكم اذ كنتم اعداء فألّف بين قلوبكم فأصبحتم بنعمته اخوانا - برادر شديد با هم - و كنتم على شفا حفرة من النّار فانقذكم منها»؛ اسلام شما را از آتش تفرقه نجات داد. فراموش كرديد؟ هى اين به آن ايراد بگيرد، آن به اين ايراد بگيرد؛ فروع را اصل بكنيم، اصول را فراموش كنيم، هى اختلاف بين ما بيفتد.
_ اصولى هست، محورهائى هست؛ اصل اين است كه در اين اصول همدل باشيم. ممكن است در صد تا از فروع، افراد با همديگر اختلاف داشته باشند، باشد؛ اين منافات ندارد با اجتماع، با جميع شدن، مجتمع شدن؛ اينها بايد ملاك باشد. در گفتارمان مراقب باشيم. رد ديگران، طرد ديگران، به طور مطلق در سر مسائل درجه‏ى دو، مصلحت نيست. امروز ملت ايران، يك ملت يكپارچه است؛ يك ملت متحد است؛ اين اتحاد را بايد قدر دانست. ايجاد اختلاف نبايد كرد.
_ من مى‏بينم تو همين قضاياى سه چهار روز اخير باز بعضى‏ها هى ميخواهند اختلافها و شكافها را بيشتر كنند؛ نه، نبايد اختلاف به وجود بيايد؛ همه با هم برادرند، همه با هم همكارى بايد بكنند؛ همه بايد براى ساختن كشور به يكديگر كمك بكنند. به كسى نبايد بيهوده تهمت زد؛ كسى را نبايد به خاطر يك امر، از همه‏ى آن چيزهائى كه صلاحيت محسوب ميشود، انسان او را نفى بكند. با انصاف بايد بود؛ با انصاف بايد عمل كرد؛ با انصاف بايد حرف زد. خداى متعال در مورد دشمنان ميگويد: «و لا يجرمنّكم شنآن قوم على الّا تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتّقوى»؛ اگر با كسى دشمنيد، اين دشمنى موجب نشود كه نسبت به او بى‏انصافى كنيد، بى‏عدالتى كنيد؛ حتّى نسبت به دشمن؛ حالا آن كه دشمن هم نيست. بى‏عدالتى‏ها را همه كنار بگذارند؛ بى‏انصافى‏ها را همه كنار بگذارند؛ همه در زير پرچم نظام اسلامى و جمهورى اسلامى جمع بشوند؛ اصولى وجود دارد، به آن اصول همه پابندى خودشان را اعلام بكنند. در كنار هم باشند، اختلاف سليقه هم باشد. چه اشكال دارد؟ هميشه اختلاف سليقه بوده. در دورانهاى مختلف هر جائى كه اين اختلاف سليقه‏ها و اختلاف برداشتها با هواى نفس انسان مخلوط شد، كار خراب ميشود. هواى نفس را بايد خيلى ملاحظه كرد. به خودمان در فريب خوردن از هواى نفس سوءظن داشته باشيم. نگاه كنيم ببينيم كجا نفس است و هوى‏هاى نفسانى ماست؛ كجا نه، واقعاً احساس تكليف است؛ و در احساس تكليف هم دقت بكنيم كه قدم از دايره‏ى تكليف آنطرف‏تر نبايد گذاشت؛ زياده‏روى نبايد كرد. آن وقت لطف خدا با ماست. همچنانى كه تا امروز به فضل الهى، به حول و قوه‏ى الهى، لطف الهى با ملت ايران بوده است؛ بعد از اين هم ان‏شاءاللَّه خواهد بود. 


*اخبار روز: بر تك تك ما واجبه كه توي راهپيمايي بزرگ روز قدس شركت كنيم، براي آزادي مردم فلسطين، همه بايد بلند شيم؛ نبينم كسي بشينه تو خونه!!

اعتراض به گفتار مشايي

!! نوشته شده توسط نفس | 14:54 | چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 •

براي اين مطلب اسمي پيدا نشد!

بسم رب المهدي

ديگه كم كم مدرسه ها دارن گشوده! مي شن و... بزاريد اول شفاف سازي هامو بكنم، آره... اينطور بهتره.

ظاهراً بين رفقاي وبي، من كوچكترين عضو باشم و ظاهراً تر اينكه همه ي رفقا دانشگاهي باشن الا بنده ي حقير و مدير محترم وب "عشق آن نيست كه يك دل به صد يار دهيد..."

بعله... مطلبو عرض مي كردم. كم كم مدرسه ها دارن باز مي شن و ما مي ريم توشون! و با نمره هاي رنگاوارنگ ميايم بيرون.

امسال ميرم كه بالاخره بعد از ده سال آزگار فعاليت علمي مداوم و همراه با پشتكارِ مثال زدنيِ شخصِ خودم بزنم تو گوش ديپلمه.

تصميمم اينه كه امسال _يعني يازدهمين سال_ خوب تر تر تر ( "تَ ر، تَ ر، تَ ر"، نه "تِ ر، تِ ر، تِ ر") درس بخونم. يه جورايي مي خوام خودمو محك بزنم، روش درس خوندن، برنامه ريزي، زمان بندي، همه ي اين ها رو بايد امسال تنظيم كنم.

يه تصميم تر هم كه براي امسال گرفتمش اينه كه فعاليت هامو داخل بسيج دوچندان مضاعف تر! بكنم. امسال نمي ذارم كسي بدون ريش بياد تو دبيرستان! ريشَشو مي زنم!! و پرتش مي كنم تو اخراج!!! فكر كردن شهر هِرته؟ يه قدّاره ( بر وزن قنّاسه، يه نوع صلاح سرد كه از خنجر بلندتر و پهن تر و از شمشير كوتاه تره ) مي گيرم تو دستم و دم در مدرسه شيفت مي دم!... حالا... هم اگر نتونستم اينقدر شدت عمل به خرج بدم، مطمئن باشيد بازم دست از فعاليت بر نمي دارم. " ما هستيم! " حداقل با يه شدت عمل ضعيف تر! لااقل نه مثل بعضي ها هستم كه انگار نه انگار اين دبيرستان يا دانشگاه نياز به نيروي فرهنگي داره و انگار نه انگار تر! كه طرف بچه مذهبيه. سرش تو لاك خودشه و تو درساش شنا مي كنه! و حسّ تكليف گراييش هم ميل مي كنه به سمت صفر! ( به قول پسر عمه زادم! يه اپسيلون!) حتي با اين همه شدت عملي كه از خودم سراغ دارم، بين رفقاي خودم هم از اين قشر بشر پيدا مي شه. چند وقت پيش نشسته بودم براي يكي از همين رفقاي جافي برنامه ريزي مي كردم كه آقا روزي دو ساعت رو به مسجد اختصاص بده و از اون طرف هم بتونه هفت ساعت درس بخونه!! من در حدّ خودم براش يه برنامه ي خوش خت و خال نوشتم ولي اگر توي مبنايِ وجوديِ طرف واعظ دروني نباشه، هر دوتامون ول معطل بوديم.

نمي دونم چرا بعضي ها اينطور رفتار ميكنن، چسبيدن به فرع و اصل رو بي خيال شدن. براي اختصاص يه نيمچه وقت به خدا و كارهاي فرهنگي و كسب علوم و معارف اسلامي، به زور و جبر اغلب اطرافيان راضي مي شن و از اون طرف براي درس خوندن و كارهاي فرعي ديگه، كيلو كيلو بودجه زماني اختصاص ميدن. و جالب اينه كه بعضي هاشون درس خوندن رو اصل و رسيدگي به امور الهي و فرهنگي رو فرع مي دونن. يكي نيست كه بهشون بگه: بابا... تخصصـِ تنها به درد اين مملكت نمي خوره. تخصص وقتي ارزش پيدا می كنه كه همراه با تعهد باشه.

خدايا...يا...يا...يا! بيشتر از همه از اين ابليس ملعون شكايت دارم كه مي دونه براي گمراه كردن هر انسان دقيقا از چه روشی استفاده کنه.


* ولادت امام حسن مجتبي(ع) كريم اهل بيت(ع) رو به شما عزيزان تبريك ميگم.

* شباي قدر نزديكه، ازتون خواهش مي كنم دعا در حق اين حقير فراموشتون نشه.

التماس دعا

!! نوشته شده توسط نفس | 1:24 | یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 •

سبک بالان...

بسم رب المهدی(عج)

به نظرم این پست ارزششو داشت که به جای " از خاطرات۲ " قرارش دادم.

مهدی [هفته نامه] پرتو رو گرفته بود تو دستش. زار زار گریه می کرد. اشکاش پرتو رو خیسِ خیس کرده بود. انگار نه انگار امانت گرفته بودش از علی؛ علی، دوستش. با خودش تکرار می کرد، خدایا چه کسایی رو از ما گرفتی؟ چرا آخه؟ پاک ترین هارو، بهترین ها رو، اونایی رو که اگه می موندن، مملکت ما رو گلستون می کردن. خدایا! چه کسایی رو از ما گرفتی...؟ با خودش تکرار می کرد و زار زار گریه می کرد.

مَهدی دیروزش پرتو را از علی امانت گرفته بود.
_ همینه دیگه! حالا پرتوی خودت رو بر می دارم تا یادت باشه وقتی به کسی قول می دی، سر قولت وایسی.
دیروزش علی به مَهدی قول داده بود که برایش آخرین شماره ی پرتو را بخرد ولی نخریده بود. مَهدی هم با اینکه علی را از تهِ تهِ دلش دوست داشت با خودش فکر کرده بود که نمی شود از آخرین شماره پرتو گذشت. همین بود که در ذهنش دنبال بهانه ای گشت و سریع تحویل علی داد و جلدی پرتو را از دستش قاپید. البته امانت گرفت ولی علی با شنیدن آن جملات مهدی فکر کرده بود علی پرتو را برای خودش برداشته.

از دیروز که بگذریم می رسیم به امروز. مَهدی دیروز پرتوی علی را از او امانت گرفته بود. چون شب رسیده بود به خانه، نتوانست کمی بیشتر از چند مطلب را بخواند، ولی فردا اول وقت رفته بود سر بخت پرتو و شروع کرده بود به تورق کردن. حالا هم رسیدیم به فردا... رفته بود سر بخت پرتو و حالا ورق نزن، پس کِی بزن. گمونم صفحه ی ده بود. بالای صفحه بزرگِ بزرگ تیر زده بود: آتش بر مسجد ضرار. کمی ازش خواند ولی میلش نکشید تا آخرش را بخواند. کمی پایین تر بزرگ تیتر زده بود: نامه ای به نامزد ناکام. نامه ای بود به قلم اکبر خلیلی، دوست میر حسین به موسوی، میر، حسین. خلیلی نویسنده بود، انشای نامه اش مَهدی را به خواندن نامه تا انتها تشویق می کرد.
_ دست خوش اکبر آقا، خیلی قشنگ نوشتی، روی هرچی نویسنده اس رو سفید کردی، یادم باشه حتماً یکی از رمان هاتو بخونم.
نامه را یواش یواش، با لذت می خواند.

" اما... ما را چه شده است که از قافله  شهدا عقب مانده ایم و اکنون که باید از آن باغ مصفای پر گل و ریحان که میوه هایش به ثمر رسیده است روی برگردانیم؟؟؟
 می خواند و جلو می رفت. رسید به جایی که خلیلی از خاطره ای یاد کرد:

" [آقای موسوی] مگر یادتان رفته است، که در مورد آن سردار بزرگ تاریخ جنگ های هشت ساله، فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله(ص) حسن باقری برای من حکایتی را از روز فتح خرمشهر، سوم خرداد تعریف کردید:

حسن باقری چه کسی بود؟ جوانی نحیف و لاغر اندام و همیشه ساکت و با دو چشم تیز و سری بزرگ از هوش و ذکاوت. با ظاهری بسیجی و ساده. افتاده و خاکی و آن چنان محجوب که خودش را طوری معرفی می کرد که یک بسیجی معمولی و خاکی و بی مقدار که به اندازه ی یک بسیجی پانزده _ شانزده ساله چیزی نمی داند و همیشه شاگرد دست آموز و طفلی دبستانی است معرفی می کند.
اما او یک سردار بزرگ بود و شما که خود را معلم مدرسه ی عشق می دانستید واستاد او قلمداد می شدید، نتوانستید تا زمان فتح خرمشهر او را بشناسید­­­­.
خودتان تعریف کردید که: روز سوم خرداد در فتح خرمشهر به مسجد جامع معروف رفتیم. با جمعی از سپاهیان و بسیجیان و نظامیان سلحشور جمع بودیم. تا جشن پیروزی را برپا کنیم. حسن در آن جمع یک سردار شناخته شده برای من نبود. همه در حضور من جمع بودند و من در پوست خود نمی گنجیدم. هرکس به سهم خود کاری می کرد که مرا که به عنوان نخست وزیر یک کشور پیروز وارد خرمشهر شده بودم جلب موضوعی کند که برایم خوش آمد بود. اما می دیدم شیطنتی در کار است و همه سعی می کنند، حسن را در حضور من چیزی جلوه بدهند که به فکرم نمی رسید. آن ها طوری رفتار می کردند که من تصور کنم می خواهند او را در نزد من بزرگ کنند که من تصور کنم او کسی است!!
دیدم اندازه نگه نمی دارند؛ یا این سربازان پیروز و خوشحال از روی تمسخر و بازی مشغول دست انداختن من هستند؛ و یا شهید حسن باقری را ناچیز می شمرند، در حالی که او یک خبرنگار ساده است که زیر دست من کار می کند. بی جهت به او احترام می گذارند و دستورات کوچک و بزرگ او را بی چون و چرا اطاعت می کنن، و قصد بزرگ نمایی او را دارند. به حد عصبانیت رسیده بودم. دائم می آمدند و از او سؤال می کردند و چاره می خواستند و من پوزخندی می گذراندم و تعجب می کردم که این چه شوخی مسخره ای است که این دوستان درپیش گرفته اند؟ ناگهان آن فضای هلهله و شادی حاضرین تبدیل به فرار و گریز و پنهان شدن و سنگر گرفتن شد و صدای انفجار بمب و حمله ی توپ و تانک و حمله ی سنگین دشمن که شیرینی این پیروزی را بر کام ما تلخ کند؛ که ناگاه حسن دست مرا گرفت و با خونسردی گفت: بیایید با هم برویم داخل سنگر و ناگهان دیدم عده ای از افسران و نظامیان و پاسداران وارد همان سنگر شدند و حسن رادوره کردند؛ طوری که من "نخست وزیر" به کناری گذاشته شدم، به حدی که جانم محفوظ بماند. در آن جا بود که همه ی حاضرین دو زانو به دور حسن باقری حلقه زدند. رنگ از رخسارشان پریده بود. خوف یک حادثه ی وحشدناک مثل یک صاعقه به سر همه آمده بود. هم ترس صدمه آمدن به من را داشتند، و هم ترس از دست دادن دستاورداشان که آن، فتح بزرگ خرمشهر بود. به جد کاغذ کالک و نقشه ها در وسط پهن شد و همه ی مردان هراس زده از افسران بلند پایه و سرداران سردرگریبان حسن باقری، آن مرد نحیف کوچک اندام دوخته و گویی چاره کار را در آستین های پر کفایتش فراهم دارد، از او چاره می خواستند. امر بر من مشتبه شد که نکند، این باز فریب و شوخی این جماعت با من باشد! اما این طور نبود. به راستی شهید حسن باقری یک سردار بزرگ بود و مرد با عظمتی است که اینچنین همانند سرداران بزرگ صدر اسلام از کوچکترین و ساده ترین بسیجی تشخیص داده نمی شد. او همچون فرمانده هان بزرگ گویی از قبل چاره کار را اندیشیده بود، به اشاره  ی انگشت و ابروهای درهم کشیده اش مسیری را در کاغذ کالک نشان داد و فرمان حمله را صادر کرد که گویی یک بازی بچه گانه را با سر انگشت باریک استخوانی اش اداره می کند"
به اینجا که رسید بغض گلوی مَهدی را گرفته بود و مدام بیشتر فشارش می داد. انگار می خواست خفه اش کند.
" و به همبازی ها نشان می دهد و آنها را حیرت زده به دنبال مأموریت می فرستد و با خیال راحت به من چای تعارف می کند؛ که تا چایتان را بخورید کار تمام است."
وقتی این را می خواند، بغض دیگر خفه اش کرده بود، دیگر مرده بود حتی بدنش هم یخ کرده بود، ولی ناگهان به طرز معجزه آسایی حق حقی از درون سینه اش بیرون پرید و جانی تازه به اش بخشید. کمی بعد دیگر کاملاً زار می زد.
تند تند اشک هایش را پاک می کرد.
_ چرا نگذاشتید بمیرم؟! کنار بروید مزاحم ها! بگذارید بخوانمش.
" یک ساعت، یک ساعت و نیم طول کشید تا فتنه ی دشمنِ قدّار که می رفت شیرینی پیروزی را بر ما تلخ کند، فرو نشست. فرمانده هان و افسران و سرداران برگشتند و با ادای احترام و سلام نظامی و احتراماتی که به زبان جاری می کردند گزارش دادند که همه چیز به خوبی طبق پیش بینی های ایشان به پایان رسید و به تک سنگین دشمن، سخت تر از آنچه تصور می کردند، پاسخ داده شد.
آنگاه فهمیدم که عجب! پس این سردار بزرگ را در این جبهه بزرگ و پیروز حق بر باطل نشناختم."
مَهدی ریز ریز اشک می ریخت و با خودش تکرار می کرد: خدایا چه کسایی رو از ما گرفتی؟

شهید حسن باقری

!! نوشته شده توسط نفس | 4:5 | پنجشنبه پنجم شهریور 1388 •

از خاطرات...

بسم رب المهدی(عج)

خسته شدیم از این همه سیاسی کاری ها.. پستی آماده کرده بودم با مضموم سیاست٬ ولی لحظه ای با خود درنگیدم: "که رو دل کردیم از این همه سیاست به صورت مسلسل." لذا تصمیم گرفتم که این دفعه مطلبی بزنم در ابعاد فرهنگی...
این هفته مشهد بودم. جاتون خالی٬ بهترین مشهد عمرم بود. (حالا انگار روی هم رفته چند دفعه رفتم مشهد!! دو دفعه٬ یکی پری سال٬ یکی این هفته!) استفاده ای کردیم در سطح تیمِ ملی نوجوانان والیبال! ان شاء الله . مِن بُعد معنوی٬ انصافاً زده بودیم تو ملکوت!! زمانی که می رفتم رو به روی ضریح٬ درد و دل و مباحثت می کردیم با اماممون٬ خیلی سبک می شدیم. انگار تمام غم ان مون رو همون جا خالی٬ می انداختیم دور.
از برنامه های موازی حرم هم که در همین راستا (خالی٬ انداختن) تدارک دیده شد اند٬ یکی بود: یک ساعت بعد از نیمه ی شب٬ مداح اهل بیت٬ حاج سعید٬ حدادیان می یومد٬ مناجات شعبانیه ای می خوند٬ به چه قشنگی و از این حیث٬ لذت مناجات شبانه٬ در دل شب! رو به ملت می چشوند٬ ان شاء الله . "فی یومٍ من ایام" هم برنامه ای به راه شد تحت عنوان "حرم شناسی"٬ بسیار سودمند. طبق آمار واصله از رفقاء حدود پنجاه نفر مرد بودیم و صد و پنجاه نفر هم شیره٬ که دلیل این تقسیم بندی بر عاقلانِ بصیر بین! روشن است. در جلسه بیشتر از تاریخچه ی شخصِ حرم گفته شد٬ از روزی که حرم ساخته شد٬ از ضریح هایی که یکی بعد از دیگری٬ موازی با عمر انسان ها فرسوده و تعویض شدن٬ از طلا کاری های گنبد٬ از مسجد و شخصِ گوهرشاد. از معمار بزرگی که بر روی سنگ نوشته های مسجد گوهرشاد خودش رو " گِل کار" معرفی کرده بود. و جدا از این ها از خرافه هایی که طی این سال ها در مورد حرم مطهر بافته شده اند. بر نامه ی خوبی بود و قابل استفاده٬ ولی موضوعی که باعث شد این سفر به عنوان خاطره ای خوش و ماندگار تو ذهن من جا بگیره اتفاقی بود که روز آخر سفر برام پیش اومد...
روز سومی بود که تو مشهد ساکن شده بودیم٬ یعنی سه شنبه. یه پوستر روی دیواری نزدیکی های حرم دیدم که روش تایپ شده بود: پنج شنبه٬ ساعت بیست و سی٬ در حسینیه ی تهرانی ها واقع در میدان گنبد سبز٬ مراسمی هست با سخنرانی آیت الله صدیقی و مداحی برادران مختاری و سلحشور.
چشمم که به اسم "سلحشور" افتاد٬ چشام سیاهی رفت٬ برای چند ثانیه بجز اسم "سلحشور" چشام به جای دیگه ای نمی چرخید.
ـ خدایا! درست می بینم؟ مداح مورد علاقه ی من... سلحشور؟
کف بر! شده بودم. به خودم قول دادم هر طور که شده خودمو برسونم به اون مجلس. حاشیه نرم... پنجشنبه شد. از اونجایی که من و محمد ٬دوستم٬ مسئولین تدارکات این اردو بودیم و روال این بود که کارها با همکاری دوطرفه پیش بره٬ وقتی با مسئول اردو مسئله ی اون مجلس رو مطرح کردم٬ بهم گفت: خودت می دونی و محمد٬ برو با خودش هم آهنگ کن. اگر براتون مشکل نمیشه٬ برو! پیش محمد رفتم. خدا خیرش بده٬ قرار شد صبح من قسمتی از کارها رو سبک کنم و شب بقیه ی کارها رو اون انجام بده تا به کسی فشار نیاد. پنجشنبه روز آخری بود که ما تو مشهد ساکن بودیم. ساعت یازده و نیم شب بلیط قطار داشتیم برای برگشت. اون روز نیم ساعت قبل از نماز مغرب رفتم پیش ضریح و وداع آخر رو با امام کردم. نماز مغرب و عشا رو داخل صحن جامع رضوی خوندم. رفتم دم در ورودی حرم٬ "السلام علیک یا علی بن موسی الرضا و رحمة الله و برکاته..." انصافاً دل کندن از حرم برام سخت بود ولی به هر حال از حرم بیرون رفتم و حرکت کردم به سمت مجلس...

این داستان٬ ادامه دارد...*



*قابل توجه دوستانی که طول مطالبشون صدای ملت رو در آورده: نکته اخلاقی این پست رو داشتید؟!!

ـ از همین جا پیشاپیش ماه مبارک رمضان٬ ماهی که تک تک نفس ها توش عبادت محسوب میشه رو به همه ی دوستان خوبم تبریک می گم.

به مناسبت این ماه پر خیر و برکت، این گلهای قشنگ تقدیم به همه ی دوستان...

!! نوشته شده توسط نفس | 19:7 | چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 •